گم شده ام انگار من دیگر آن نیستم هرقدر بیشتر فکر میکنم میفهمم من دیگر آن نیستم گویی خود را گم کرده ام . گویی خود را فراموش کرده ام . من که بودم ؟ هر چه بودم این نبودم . شاید رشد کرده ام . ترقی کرده ام . عالم شده ام . متمدن تر شده ام . یا شاید نشده ام . یا شاید فکر میکنم متمدن تر شده ام . وای چه حالی دارم ؟ تا آلآ ن این حال را نداشتم  یعنی این حال را تا به حال تجربه نکرده ام ! بین دو گزینه گیر افتاده ام بین خود الآنم بین خود گذشته ام . الآن بهترم یا خود گذشته ام بهتر بود . الآن باصفاترم یا در گذشته بودم . الآن مهربان ترو نیکوکار ترم یا در گذشته بودم نمیدانم نمیدانم . این قطعا میدانم الان پر زرق و برق ترم ویا با جلوه ترشده ام . حرف های غلنبه سلنبه میزنم . ادای روشنفکری میگیرم . دیگران را بهتر نقد میکنم . به روز ترم . دیگران تحویلم میگیرند. یعنی بهتر شده ام نمیدانم ولی بهتر شده ام ولی ولی ... . ولی احساس میکنم دیگر بعضی چیز ها  را ندارم . بعضی چیز های خوب . دیگر مهر و عطوفت قبلی با مادرم را ندارم . دیگر دست بوس پدر نیستم . گاهی با او درشتی میکنم . احساس قدرت میکنم . دیگر معنویت ندارم . بعضی وقت ها احساس گناه میکنم  . بعضی وقت که تنهایی کار بدی میکنم  احساس گناه میکنم از خدا شرمنده میشوم  ولی زود میگذرم میگویم .... . احساس میکنم منم تغییر کرده فکرم لباسم کتابم و همه چیزم من دیگر آن نیستم گاهی با نیت خوب و عطوفت و احساس رحم به مادر بزرگ و فامیل سر میزدم میگفتیم و میخندیدیم ولی آن الان اینطور نیست چند سالی بعضی فامیل را ندیده ام مادر بزرگ را نیز چند ماهی . وقتی هم آنها را  ملاقات میکنم شور و شعف کودکی هایم را ندارم چقدر بد از هم دور شده ایم چقدر بد . همه زندگی ام مدرنیته بازی شده است گوشی و اینترنت و تلگرام و اینستاگرام  عناصر اربعه مدرنیته !! افکارم فرق کرده است نگران کننده نیست!!!روزی که وقتی صدای دسته های عزاداری امام حسین رو میشنیدم احساس میکردم حسینیم و هیاتی به امام عشق میورزیدم و نوکری میکردم ولی حالا . .... . الان هم هیئت میروم ولی ارادتم کم شده این را راحت میفهمم . چرا ؟ آیا من بیخود شده ام و  یا دنیا را بهتر فهمیده و  روشنفکر تر شده ام ... نمیدانم .....  . چیزی دلم را زده است مثل زمانی که زیاد  هله هوله میخوردم  تا شب چیزی نمیتوانستم بخورم . کاملا تغییر کرده ام . دیگر شاممان نیز شام های ساده قبلی نیست . قبلا که همه جمع میشدیم و شام ساده مان را میخوردیم و لذت می بردیم . ولی الآن سخت دور هم گرد می آییم . خواهرم شب ها دیر میاد . برادرم هم کلا نیست مگر چند ساعتی که منت میگذارد از ما دیدار میکند!!! مادر هم تکرار سریال قسمت 543 ماهواره  را نگاه میکند پدرم یا با اون فرد تلفنی صحبت میکند یا با این یکی نمیدانم کیست ولی هر کسی است دلش را برده است چون طوری صحبت میکند میتوان فهمید دارد نازش را میکشد! مادر و پدر باهم سرد شده اند دیگر خیلی باهم حرف نمیزنند مثل غریبه ها فقط بعضی اوقات مثلا زمانی که مامی پول میخواد! منم که نمیدانم کجایم کی ام ؟ هنور فلسفه مو سیخ کردن رو نفمیده ام چرا آخر؟ هنوز فلسفه خیلی چیز های تقلیدی را نفمیده ام نفهمیدم چرا شلوار پاره میپوشیم ولی مد است دیگر کاری نمیشود کرد . چون همه میپوشند اگر تو نپوشی عقب می مانی  . من خودم نیستم و فرد دیگری شدم فردی که مدرنیته به من القا کرد . من آنم که مدرنیته میخواهد. من آنم درست شبیه آن. من آنم شبیه تر از آن . منم آن خود آن . انگار یکی مرا کنترل میکند . آری یکی کنترل میکند . کی ؟ چه کسی میتواند مارا کنترل کند ؟  پس چرا من تغییر کرده ام ؟ پس چرا ما تغییر کرده ایم؟ چرا خدا یادمان رفته ؟ چرا خوبی ها یادمان رفته ؟ چرا صفا یادمان رفته ؟چرا با نگاه دیگری دختر عمم رو نگاه میکنم؟ چرا رابطه پدر ومادرم بد شده؟چرا لوتی های قدیم که ناموس محله ناموس خودشون بود نیستند؟ چرا وقتی فکر میکردم کسی به خواهرم نگاه چپ بکنه چششو در میارم ولی الان طوریم نیست ریلکس ریلکس؟ شاید آگاه تر شدم؟ یا شاید روشنفکر ؟ شاید ولی نمیدانم؟ چرا احساس معنویت نمیکنم؟  چرا همه از هم دوریم؟چرا سر هم کلاه میزاریم خوشحال میشیم؟ چرا همه چی شده پول؟ چرا تو ترافیک به هم میپریم؟ به هم فحش میدیم؟ چرا قدیمی ها همسایه ها عاشق هم بودند؟ چرا فکرمان فقط شده خواب و خوردن و شهوت ؟ چرا ؟ چرا؟ چرا دختر خالم دختر خالم نیست؟ چرا فامیل قدیم فامیل نیستند؟ چرا قدیم مردم دست همو میگرفتند؟ چرا مروت داشتند؟ چرا انصاف داشتند؟ چرا کاسب محله یه گرون هم جنس گرون نمیداد؟ چرا کلاهبرداری زیاد شده؟ چرا رانت خواری زیاد شده؟ چرا؟ چرا؟ چرا؟چرا؟ چرا؟ شاید خدا روفراموش کردیم؟ شاید؟



برچسب ها :
متن مذهبی ,  مطلب برای تلگرام ,  عکس برای تلگرام ,  دست نوشته ,  مدرنیته ,  دلنوشته ,  وبلاگ مثبت ,