روزی شیخ رجبعلی خیاط عارف بزرگ میگفت که من شبی در زمستان در کوچه ای در حرکت بودم که دیدم جوانی زیر برف ایستاده و سرش را پایین آورده و حرکت نمیکند وبرف سرش را گرفته است . جلوتر رفتم فکر کردم او یا دیوانه است یا بیمار است! به او رسیدم او را صدا زدم جواب نداد! گفتم اینجا چکار میکنی؟ بعد با اصرار سرش را بالا آورد و به پنجره خانه ای اشاره کرد. آن جا بود که به موضوع پی بردم که قضیه عشق و عاشقی است. ناگهان از خود بیخود شدم و شروع به گریه وناله نمودم . جوان گفت:پیرمرد چه شد ؟  در دل گفتم این جوان عاشق است و من لیاقت عشق را ندارم او برای معشوق این قدر بیقرار است ولی من که سال ها ادعای عاشقی حضرت حجت را دارم  برای معشوق هیچ نکردم.



برچسب ها :
شیخ رجبعلی خیاط ,  حکایت مذهبی ,  حکایت ,  فلسفه احکام ,  کرامات شیخ رجبعلی خیاط ,