بند بگسل باش آزاد ای پسر
چند باشی بند سیم و زر
گر بریزی بحر را در کوزه ای
چند گنجد؟قسمت یک روزه ای
کوزه چشم حریصان پر نشد
تا صدف قانع نشد٫ پر در نشد
هرکه را جامه ز عشقی چاک شد
او ز حرص و جمله عیبی پاک شد
شادباش٬ ای عشق خوش سودای ما
ای طبیب جمله علت های ما
ای دوای نجوت و ناموس ما
ای تو افلاطون و جالینوس ما
جسم خاک از عشق بر افلاک شد
کوه در رقص آمد و چالاک شد
چون نباشد عشق را پروای او
او چو مرغی ماند وای او
هر که او از همزبانی شد جدا
بی زبان شد٬ گرچه دارد صد نوا







برچسب ها :
مولانا ,  شعر عرفانی ,